می ریخت از چشم هام
من
میان تو و اندام کویر
اشک
که تار تار روسریت فرا گرفت
پود پود دلم
+
نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390 8:22 توسط حسین شیریان
|
نگاه یست رو به پنجره ای که نمشناسمش
هر روز ،
سبز می شود
تا اتفاقی بیفتد.
نمی افتد .
این که افتاد است منم
فرسنگ ها آن سو تر از آن که برقصم
در اندام باد
و بگیرد در من آتشی که می ریزد
هر روز لابلای نگاهم .
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم خرداد 1390 9:56 توسط حسین شیریان
|
سلامواقعا چه بر سر آدم می آید ، که دیگر نمی نویسد؟ آیا ترس از نقد شدن ، ترس از به چالش کشیده شدن ، یا کلا ترس؟
چگونه می شود اندیشه هایی که می آیند و نمی مانند ،جایی برای اقامت دایمیشان، جایی برای زمانی که دیگر حتی خالقشان وجود ندارد نمی یابند؟
دنیا با من قهر خواهد کرد با دست هام با ماندنم با بودنم. چرا که من نگفتمشان من روایتشان نکردم.
این بودن من است میان حس هایی خوب ، حس هایی بد.هر چه هست منم ، من.
منی که باید ثبت شود حتی میان این تارهای در هم تنیده الکترونی.
این من ، کیست؟
که می خواهد نمیرد میان آدم هایی که هر روزشان میان روزمره گی هاشان گم شده است.میان شادی ها و غم های کوچکشان .
نیرویی در من میل به ماندن دارد میل به شکفتن .می خواهد سر از این پوسته ی آسفالت سخت ، در امتداد اتوبانی که چرخهای ماشین هاش ترحم حالیشان نیست ، بیرون کند .
...
ادامه دارد ...
+
نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390 11:47 توسط حسین شیریان
|
آدم ها چه زود تمام می شوند،مدت ها پیش از مرگشان.انگار نبوده اند
،هیچگاه نبوده اند.زمانی سرشار از ویرانی بودیم ، ویرانی خرابه هایی که
می دیدیم ؛ اینک ، خود ، ویرانی شده ایم.آنقدر له ایم و بی نگاه که
نگاه ها ، نمی بینندمان.
سرک می کشم به خودم ، من یک مدادم ؛ مدادی که مرا ، مدام خط می
کشم.خط ، خط ، خط
پشت دیوار مخروبه ای پناه گرفته ام تا زمانی که دفن شوم .مشتم را از
بادی که خانه مان را خراب کرد دزدیده ام.
همه دزدیده اند .
تا دفن شوند...
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 7:8 توسط حسین شیریان
|
آینه مرا می دید .
20 سالگی ام را می گویم.
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389 17:47 توسط حسین شیریان
|
شخص رو به سنگها گفت:
"انسان باشيد!"
سنگها در پاسخ گفتند:
"هنوز به قدر كفايت سخت نشدهايم."
"اریش فرید"
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389 7:27 توسط حسین شیریان
|
A red,red rose
By ROBERT BURNS سروده: رابرت برن
Translate: by hossein shirian
ترجمه:حسین شیریان
O my luve’s like a red ,red rose
دلبر من به سرخی گل رز قرمزی است
That newly spring in june
وبه تازگی بهار است در اردی بهشت
O my luve’s like a melody
دلبرم چون آهنگی است
That’s sweetly played in tune
که به شیرینی نواخته می شود
As fair art thou,my bonnie lass
شاهکار تویی ، بانوی سیمین ساق
So deep in love am i
غرق در عشق تو هستم من
And I will luve thee still, my dear
و به تو دل خواهم باخت تا
Till a’the seas gang dry
آن روز که موج های خروشان بخشکند
And the rocks melt wi’ the sun
و صخره های سخت چون خورشید به جوشش آیند
I will luve thee still,my dear
نازنین ، به تو دل خواهم باخت
While the sands o ‘ life shall run.
تا آنزمان که زندگی شن های بیابان در جریان است
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389 7:18 توسط حسین شیریان
|
و من در استانه زایش پای کوبان
به رویاهای کودکانه خود می اندیشم.
و می شود آیا که دست های من
غریق دریای بی کران تویی که نمیشناسمت شوند؟
لختی تحملم کن فقط لختی تا قد
علم کنم فرای ذهنی که نمی شناسم وحسی که نم ی شناسم؟
آیا اعتراف به دریوزگی کفایت
میکند؟ !
ببخش بر من ای زمان های
مستی نادیده ، که قرار از من ربوده شدست و
تاب این بی سامانی می رود که از کفم برون شود.
نه مغز یاریم می کند و نه دل
را پریست که ره ازین شب تاریک برم.
و این ناخدایان که خود وا
مانده اند را چه جای هدایت است؟
که مرغان دریا راه صبح را شگفتا
، همه می دانند.
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389 7:11 توسط حسین شیریان
|
این ها
دستها...
حرف ها ...
ی من ...
ایا ...ا
که شاید تا زمانی روی تن من
تن من؟!
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389 11:12 توسط حسین شیریان
|
زمان تمام چیزیست که نمیشناسم مثل تمام چیزهای
دیگر ، و پراست از حسی نامفهوم و مرموز .
با هر
شکلی از زیستن رابطه ای دارد با فضایی که ما برایش می آفرینیم.
نمی گذرد یا آنچنان
که نمیخواهیش میگذرد.
زمان
تو تنهایی ! از همه و پیشتر از همگانی که
حضور ندارند.
گاهی با فکری که زاده منی که نمیشناسمش بیشتر به من وجود ، می
اندیشم. منی
که حضورش بیش از هر چیز دیگری شگفت است و آن
را خارج از گود میبینم در حقیقت چشم
هایم را برای مدتی از جسمم
جدا میکنم و به جسدی که "من" درونش حمل می
شود مینگرم .
همچون غریبه ای ، این غریبه کیست ؟ چه میخواهد؟
ترس شب های تنهایی
کودکی میگیردم .
+
نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388 13:51 توسط حسین شیریان
|